آنها هیچ از بهشت نمی‌دانند

این کتاب اولین داستانی از من است که به صورت رسمی توسط نشر ثالث منتشر شد. عاشقانه است در واقع؛ مثل کتاب اول خیلی نویسنده ها. زبانش هنوز مال من نبود. بهتر بگویم، تقلیدی بود از زبان های شاعرانه ای که دوست داشتم. اما به هر حال مخاطب خودش را پیدا کرد و در همان سال انتشار به عنوان نامزد جایزه‌ی ادبی واو انتخاب شد.

آنها هیچ از بهشت نمی‌دانند

قسمتی از کتاب:

یلدای عزیزم!

نمیدانم از کجا باید شروع کنم . انگار ذهنم خالی شده! هنوز چمدان ها گوشه ای افتاده اند. بسته و سنگین! نگاه منتظرشان را میفهمم . دلشان میخواهد زودتر فارغ شوند . چه کنم؟! دستهایم دل به کار نمیدهند…

هیچوقت برایت ننوشته بودم . میدانم . تعجب کرده ای . اینقدر سنگین و به روش آقا معلم ها و یا شاید عریضه نویس های دور میدان عدالت، که یادت هست چقدر رِند و بی حیا ، کلمات را به جنگ میز قاضی میفرستادند … شاید هم همینطور باشد!  ولی میدانی چیست، یلدا؟! … از جویدن کلمات خسته ام … گیر کرده ام زیر دِین هزاران لغت ناتمامی که شاید درست نگفتنشان را دلیل این حال و روز میدانم. دیگر آنها را نخواهم جوید! … هرگز نخواهم جویدشان . این بی گناهان را ، که نارس به  دنیا می آوریم و انتظار معجزه داریم از ید بیضایشان و خوب میدانیم ، حتی زمان خسوف هم شاید نتوانند ماه را از دیده ها پنهان کنند!!

خنده دارست! جاده با من چه کرده؟! به کجای زندگی رسیده ام که اینگونه ، وقیح و تلخ بر هر چه گذشت شمشیر میکشم؟!

اینجا سرد است یلدا! سردِ سرد! و این را که مینویسم، به شومینه برمیخورد! آتش از طُره آن بالا زده و انگار من یخ زده ام که هیچ گرمم نمیشود! اما دستم حکایت دیگری دارد . مثل همیشه زیاد با احوالاتم جور نیست! . کار خود را پیش گرفته! تنهائیم را مشق میکند.

عزیز مدام از جلوی در اتاقم رد میشود و بی زبان و اشاره منتظر است حالش را بپرسم یا حتی بخواهم در باز کردن چمدان ها کمکم کند . هر بار لبخندی پرت میکند روی فرش اتاق و میرود تا چند دقیقه بعد که شاید گشایشی چشم هایم را به سمتش بکشاند. مبهوت شده بیچاره که چرا از شَر و شور من خبری نیست، آنهم بعد از اینهمه مدت دوری!

پدر که یادم نیست خداحافظی کرد یا نه، آمده و نیامده راهی جنوب شد.  باز هم درگیری دارد با کارگران همیشه خسته بیل به دست! حالا هم حتما چشمشان به در است تا کِی آقای مهندس با اخم و تخم از راه برسد! بیچاره ها! من میدانم چه میکشند… تازه چشمم به دست های پدر نبوده هیچوقت! آنها چه؟!

یلدا! بگذار حدس بزنم! بگویم کجائی … چه میکنی … یا حتی … کاش پشت آن پنجره همیشه نشسته باشی با آن لباس سفید گلدوزی شده که مادربزرگ خدابیامرزت دوخته بود برای عیدی که خودش نتوانست ببیند! چقدر زیبا میشدی در آن لباس، وقتی طلای خورشید میپاشید روی موهای بلند و صورتت و زیبائی در زیبائی افسانه هایم را میساختند و تو انگار میدانستی که من عرش را سیر میکنم که گاه و بیگاه پرده اتاق را میانداختی جلوی رویت  تا شاید قلبم تندتر بتپد و راستی که میتپید! … چه صدای دوست داشتنی و دلخراشی داشت! … تاپ تاپ تاپ!… با گوشهایم میشنیدم که چه نا منظم میزد… تاپ تاتاپ تاپ!… تا پرده کنار میرفت و رضایت جای دلتنگی را میگرفت، حتی در همان چند لحظه!

دیگر باید بروم. نگاه منتظر عزیز سنگینی میکند! نامه هایم را دوبار بخوان! . نمیدانم چرا، ولی دوبار …

خداحافظ